fbpx
اسلایدافغانستانبرگزیدهجهانسیاستگزارشمصاحبه

روایت امید؛ شخصی که با ۹۸ درصد معلولیت مدیر یک استارت‌اپ شد

اشاره:

وحید رجبلو، جوان سی ساله‌ی ایرانی است که از کودکی به بیماری SMA مبتلا گردید. این بیماری، نوعی مشکل ژنتیکی است که روزبه‌روز جسم و نیروی عضلانی فرد را تحلیل می­‌برد. مشکل وحید، منجر به معلولیت او در کودکی شد و به دلیل شدت معلولیت‌اش، مکاتب از پذیرش‌اش خودداری کردند. پیشرفت سریع معلولیت وی نهایتا به جایی رسید که غیر از دست راست‌اش، مابقی قسمت‌های عضلانی وحید از کار افتادند. اما، وحید تسلیم نشد و به این فکر افتاد که با اندک توانایی فیزیکی که برایش باقی مانده، «موس» را در دست گرفته و با کمپیوتر کار کند.

وحید، برنامه‌نویسی را توسط ویدیوها و مطالب رایگان آموزشی در اینترنت آموخته و علی‌رغم داشتن ۹۸ درصد معلولیت، حالا چند سالی می‌شود که به طور مستقل درآمد مالی دارد. خانواده‌اش که گمان می‌بردند وحید تا چند سال بعد خواهد مُرد، اکنون نگاه ویژه‌ای به توانمندی‌های او دارند. او موسس و مدیر فنی استارت‌اپ تحت نام «همیارمهر» است و نه تنها متکی به کسی نیست، بلکه اپلیکیشن‌هایی برای دیگر معلولان طراحی می‌کند تا در زندگی آنان سهولت ایجاد شود. خبرگزاری یاش پای صحبت این جوان معلول، اما توانمند، نشسته که نظر شما را به متن کامل این گفت‌وگو جلب می‌کنیم:

تحصیلات شما چقدر است؟ در کجا و چگونه تحصیل کرده‌اید؟ فرزند چندم خانواده هستید؟

فرزند سوم خانواده هستم و تا صنف هشتم درس خوانده‌ام. من اصلا به مکتب نرفته‌ام، بلکه غیرحضوری درس خوانده‌ام. به خاطر شرایطی که داشتم مکاتب من را نمی‌پذیرفتند. آنها می‌گفتند که ما نمی‌توانیم فردی را با این شرایط بپذیریم. به خاطر همین، من در خانه و غیرحضوری درس خواندم و در آخر هر سمستر امتحان می‌دادم و مدرک خود را می‌گرفتم. در این هشت سال، فقط سه سال آخر را من دو یا سه معلم خصوصی گرفتم تا آنها در درس‌هایی مثل انگلیسی و ریاضی راهنمایی‌ام کنند. باقیمانده درس‌ها را با کمک خانواده‌ام پیش می‌بردم. برای دبیرستان/ لیسه نتوانستم اقدام کنم، چون هزینه‌ها بالا بود و بیماری‌ام نیز پیشرفت کرده بود. به همین دلیل ترک تحصیل کردم. ما ۵ خواهر و برادر هستیم؛ دو برادر و سه خواهر. من متولد ۱۷ فروردین/ حمل ۱۳۶۶ هستم.

شما در خانواده‌تان تنها فردی هستید که چنین مشکلی دارید؟

بله، در بین اعضای خانواده، تنها من چنین مشکلی دارم و بقیه همه سالم هستند.

وحید رجبلو در کودکی

با مسائلی که به آن اشاره کردید و گفتید در دوران نوجوانی دچار مشکلاتی شده بودید، در آن برهه از زندگی‌تان چه کسی بیشتر به شما کمک کرده تا از آن وضعیت بیرون بیایید؟

در آن مراحل نقش خانواده‌ام خیلی خوب بود. خواهر بزرگم و برادر کوچکم برای من هر کاری که می‌خواستم انجام می‌دادند. در آن روزها، من یکسری کارهای صنایع‌دستی انجام می‌دادم که به لوازمی نیاز داشتم و باید برای تهیه آن به بازار می‌رفتم. به همین منظور، یا برادرم به بازار می‌رفت و یا خود مرا با ویلچر به بازار می‌برد. این خواهر و برادرم خیلی خوب بودند و اگر آنان نبودند من خیلی از شرایط امروزم عقب می‌ماندم. به‌طور کل خانواده‌ای خوب و پر انرژی داشتم. آنها مرا به چشم یک معلول نمی‌دیدند، هوای مرا داشتند.

اما شرایط اقتصادی خیلی بد بود. تبعیض هم بود. گاهی پدر و مادرم مجبور بودند هزینه‌هایی که واجب بود برای بچه‌های دیگر به مصرف برسانند و از من دریغ کنند. خب آنها مجبور بودند و از قصد این کار را نمی‌کردند. خود من هم در همان حال دوست نداشتم از زندگی عقب بمانم. می‌گفتم اگر من هم یک انسان به دنیا آمده‌ام باید یک سرنوشتی برای خودم بسازم. حتی در سن ۱۴ یا ۱۵ سالگی هم به این فکر بودم که برای خودم درآمدی داشته باشم.

در کل انگیزه در خونم بود و اگر دستم از کار می‌افتاد و یا بیماری‌ام پیشرفت می‌کرد، ناامید نمی‌شدم و به دنبال یک کار دیگر می‌رفتم؛ کاری که بتوانم انجامش دهم. من نوجوان سرزنده و سرحالی بودم، همه بچه‌های محله و یا آن منطقه من را می‌شناختند و من با هر کدام از آنها در ارتباط بودم. در دوران کودکی، من هر کدام از کارهایم را به آنها می‌گفتم. مثلا اگر کتابی می‌خواستم و یا چیز دیگری، آنها برایم تهیه می‌کردند.

این رویاها دو سال پیش در ذهنم آمدند و به خودم گفتم که این تکنولوژی و آن اتفاقات کودکی را با هم یکجا کنم و یک اپلکیشن بسازم. چند باری هم به آن فکر کردم، دیدم که اجرا نمی‌شود. موقعیت‌اش نمی‌آمد یا استقبال نمی‌شد. زمانی که من ایده خود را می‌گفتم برخی‌ها به آن می‌خندیدند.

تا این‌که به یک خانم برخوردم که «ام‌اس» داشت و فلج شده بود. وقتی ایده‌ام را به او گفتم، برایش جالب بود. وضعیت مالی‌اش هم خوب بود. من نیاز به یک هزینه جزئی داشتم تا بتوانم بعضی چیزها را تهیه و آزمایش کنم. این خانم گفتند که هر چه بخواهی تا جایی که در توانم باشد در اختیارت می‌گذارم. به من مقداری پول داد و من کارم را شروع کردم؛ خیلی سخت بود.

وحید رجبلو در حال کار

کُد نویسی انجام می‌دادم. وب‌سایت خودم را طراحی کردم و به دنبال کارهای امنیتی سایت رفتم؛ کارهایی مثل کسب مجوزهای اینترنتی مانند کُد قانونی. این مراحل یک سال طول کشید. بعد سایت بالا آمد و بعد احتیاج به معرفی آن داشتم. در آن زمان، این ایده خامی بود. خیلی کار داشت، نیاز بود تا این ایده را به دیگران نشان بدهم. چندماهی سعی کردم، هزینه کردم، خودم پول در می‌آوردم، خرج می‌کردم اما هیچ کسی استقبال نمی‌کرد. خیلی سخت بود تا این‌که بعد از چهار ماه به جمعی از معلولین در تهران دعوت شدم. در آنجا تنها معلولی بودم که معلولیتم ۹۸ درصد بود و یک دستم خیلی آرام کار می‌کرد. تنها معلولی بودم که با این شدت کار می‌کردم و درآمد داشتم. برنامه‌نویس بودم و یک ایده داشتم که اجرایی کرده بودم. برای مدیران موسسه جالب آمد و قرار شد یک تیم فیلم‌سازی، مستندی کوتاه از من بسازند. آنان ویدئو را ساختند. در همان ماه هم یک نمایشگاه برگزار شد؛ به من یک غرفه دادند و گفتند که کارت را در آنجا تبلیغ کن. من هم در آنجا ایده خود را به آدم‌هایی که کارشان این بود ارائه دادم و بعد از آن، همه‌ی ایران من را شناختند. خبرگزاری‌ها پشت سر هم می‌آمدند. حالا هم سه ماه از آن وقت می‌گذرد.

در مورد برنامه‌نویسی برای‌تان بگویم. بعد از ترک تحصیل، من کارهای دستی می‌کردم مثل سفالگری و مجسمه‌سازی؛ هر کاری که مرا از بی‌حسی و بی‌حالی در بیاورد. حتی نقاشی را به جایی رساندم که می‌توانستم آن‌را تدریس کنم. اما مریضی من طوری است که بیماری‌ام مرحله به مرحله پیشرفت می‌کند. مثلا یک هفته خوبم و هفته بعد، قسمتی از اعضای بدنم کار نمی‌کند. وقتی هم از کار می‌افتد دیگر دوباره به حالت اول بر نمی‌گردد؛ تا جایی که دیگر نتوانستم کارهای فیزیکی انجام دهم. حتی به فکر نویسندگی هم بودم، اما نمی‌توانستم قلم به دست بگیرم. بعد فکر کردم که چکار باید بکنم که کمپیوتر به ذهنم رسید. خواهر بزرگم وساطت کرد و با شرایط سخت مالی که داشتیم، برای من یک کمپیوتر تهیه کرد.

شما آن زمان می‌توانستید از دست‌های خودتان استفاده کنید و با کمپیوتر کار کنید؟

دستان من کار می‌کرد، اما ضعیف بود. وقتی من کمپیوتر خریدم دست چپم خیلی کم کار می‌کرد و دست راستم بهتر بود؛ البته نه مثل دست یک آدم عادی. مثلا ۵۰ درصد کار می‌کرد. دست من به اندازه یک طفل ۶ یا ۷ ساله توان داشت. با موس و کیبورد هم راحت کار می‌کردم. تا یکی دو سال با شرایط خوبی با کمپیوتر کار می‌کردم. من ۱۱ سال پیش شروع کرده بودم به یادگیری تعمیرات کمپیوتر. آن زمان متخصص کم بود و کسی که می‌توانست کمپیوتر تعمیر کند، درآمد خوبی داشت.

من شرایطی نداشتم که بیرون بروم برای همین تبلیغات کردم و تعدادی افراد که به من اعتماد می‌کردند، کمپیوترشان را برای تعمیر به خانه می‌آوردند. بعد از سه الی ‌چهار سال، کارهای خدماتی مثل چاپ، پرینت و تایپ را نیز انجام می‎‎‌دادم. مخارج من از انجام این کارها به‌ دست می‌آمد تا این‌که حالم بد شد و دست چپم کلا از کار افتاد. دست راستم به شدت ضعیف شده بود، بعد گردنم و عضلاتم. کار به جایی رسید که دیگر کارهای فیزیکی مانند کار با کیبورد، برایم غیرممکن شد.

photo: MehrNews

یک مدت تایپ را با موبایل انجام می‌دادم، به کمپیوتر منتقل می‌کردم و ویرایش و ادیت را به مشتری می‌دادم. باز هم دیدم که با این وضع نمی‌شود ادامه داد. بعد رفتم به سوی اینترنت و دنیای مجازی. از همانجا هم وارد برنامه‌نویسی شدم. کارهای اینترنتی را شروع کردم و آموزش‌های آنلاین را سپری کردم. در اینترنت چت می‌کردم و می‌خواندم. مطالعه داشتم. نوشتنم هم خوب شد. ۹۰ درصد آدم‌ها از پشت اینترنت به من می‌گویند: «تو که مشکلی نداری، اصلا نشان نمی‌دهی که ۹۰ درصد معلولیت داشته باشی». اما اگر دو ساعت کسی کنارم نباشد، حتی توانایی این را ندارم که یک لیوان آب بخورم.

کارهای دیگری که می‌کنم این است که سراغ پرورش طوطی رفتم. من یک دوست پرنده‌فروش داشتم. از او طوطی می‌گرفتم، می‌آوردم سخنگو می‌کردم، حرف زدن یاد می‌دادم و او طوطی را می‌فروخت؛ این هم یک سرگرمی بود برایم.

در مورد این اپلکیشن توضیح دهید که این برنامه چه کارهایی می‌کند و دارای چه قابلیت‌هایی است. خود شما در چه زمینه‌هایی از آن استفاده می‌کنید؟ این اپلکیشن چقدر به شما و افرادی که در شرایط شما است کمک می‌کند؟

من ادعای باهوش بودن و خاص بودن را ندارم. من برای به دست آوردن موفقیت‌هایم تسلیم نشدم. می‌دیدم که من هنوز زنده‌ام و نمی‌توانم که بمیرم و یا افسرده شوم و اطرافیانم را اذیت کنم. البته افسرده هم شدم. ولی مبارزه می‌کردم تسلیم نمی‌شدم و به حرف آدم‌هایی که مسخره‌ام می‌کردند توجه نمی‌کردم.

مثلا چند وقت پیش می‌خواستم موبایل بخرم و جدیدترین مدل را انتخاب کردم و گفتم که من این را می‌خرم، اما اطرافیانم می گفتند که این همه پول را به یک موبایل نده و این پول را هزینه درمان بیماری خود بکن. یعنی تو بیماری، و چنین موبایل گران‌قیمت را می‌خواهی چیکار؟

این یک مثال جزئی بود. اما من دوست دارم تا زمانی که زنده‌ام، به بهترین وجه زندگی کنم. شاد باشم. من دوستان خوبی دارم که آنها از بودن با من لذت می‌برند و من هم از بودن با آنها لذت می‌برم.

اپلکیشن یک ایده خام بود و زمانی که این ایده بالا آمد، من تنها بودم و باید سرش کار می‌شد. من گفتم این ایده باید تبدیل به یک سازمان شود. چیزی که کل کشور از آن استفاده کند؛ که من خیلی فاصله داشتم با آن. با دوستانم مشورت کردم و آنها گفتند که باید یک تیم تشکیل بدهم. من یک تیم از افراد خاص تشکیل دادم. سه ماه است که برند ساختم برای اپلکیشن که هنوز رونمایی نکردم. از برنامه من به مدت ۵ ماه استفاده شد و حالا در فاز دوم آن هستیم و یک سری آپشن‌های دیگر به آن اضافه می‌کنم که معلولین بتوانند به جز خدماتی که از آن می‌گیرند، کالا بفروشند و یا بخرند. خودم هم از خدمات آن استفاده می‌کنم. در حال حاضر هم در حال ارتقای اپلکیشن و سایت هستم و در آینده خیلی نزدیک، اسم آن را می‌خواهم عوض کنم و یک اسم با انگیزه برای آن بگذارم.

به طور مشخص در مورد اپلکیشن معلومات بدهید که چطور می‌شود آن را به دست آورد و نصب کرد؟

کارکرد این برنامه این‌گونه است که در داخل سایت، مشاغل ثبت‌نام می‌کنند. در طی ماه یا هفته‌ای یک روز یا دو روز، هر زمانی که خودشان دوست داشته باشند خدمات شغل‌ام را به معلولین محیط اطرافم ارائه می‌دهم. مثلا یک معلول با آرایشگر تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد که به خانه‌اش برود و موهایش را کوتاه کند و همین‌طور دسترسی به پزشک و یا خدمات تعمیراتی. مثلا لب‌تاپ من سوخته بود و کسی نبود که آن‌را برای تعمیر شدن ببرد. اگر از این اپلکیشن استفاده شود، تعمیرکار به خانه می‌آید. اول این برنامه به این شکل بود. الان هم یکسری اپشن‌های دیگر به آن اضافه می‌کنم. بازار را رقابتی می‌کنم.

اما این‌که چطور برنامه‌نویس شدم؛ منابع آموزشی فارسی در این زمینه کم یا ناقص بود، من منابع انگلیسی را با هزینه ترجمه می‌کردم و از این طریق آموزش دیدم. هرچند این کار سخت بود، ولی من باید یاد می‌گرفتم. وقتی زیاد پای کمپیوتر می‌نشستم اطرافیانم می‌گفتند: وقت‌ات را با کمپیوتر تلف می‌کنی، هزینه‌های بیهوده می‌کنی. این حرف‌ها بر من تأثیر منفی داشت، اما من می‌گفتم که بالاخره یک روزی جواب همه این سختی‌ها را می‌دهم. من وقت تلف نمی‌کردم. هم سن‌وسال‌های من با کمپیوتر فقط بازی می‌کردند ولی من نه. هزینه‌ای که من می‌کردم برای یادگیری بود. اینها واقعیت‌هایی هستند که مادرم شاهد آنها است. این اپلکیشن فقط برای معلولین نیست، بلکه برای افرادی که بیمارند و یا تصادف کرده و در بستر هستند نیز کاربرد دارد.

photo: MehrNews

حالا که در این برنامه موفق شدید، عکس‌العمل خانواده‌تان، به‌خصوص پدرتان چه بوده؟

از موقعی که من به پول رسیده‌ام، یعنی ۴ یا ۵ سال است که من کاملا مستقل شده‌ام و مخارجم را خودم می‌دهم، نظر خانواده‌ام نیز به من عوض شده و روی من حساب می‌کنند. پدرم خیلی روی من حساب می‌کند و من حالا شده‌ام همه‌کاره‌ی پدرم؛ یعنی مشاورش. اگر بخواهد چیزی را بفروشد و یا جابه‌جا کند، از من مشورت می‌گیرد و دیگر آن تفکرش نسبت به من عوض شده است. من آدمی بودم که خانواده‌ام فکر می‌کردند نهایتا چند سال دیگر می‌میرم و همه چیز تمام می‌شود. اما حالا آدم موفقی هستم که درآمد دارم و کار آفرین هستم و خیلی‌های دیگر از برنامه‌های من استفاده می‌کنند. مشاغلی که در اپلکیشن من ثبت شده‌اند نیز از این طریق صاحب مقداری درآمد شده‌اند.

شما گفتید که تیم تشکیل داده‌اید. چه افرادی در تیم شما هستند و در چه زمینه‌هایی با هم همکاری می‌کنید؟

یک شرکت وقتی بخواهد کار خود را توسعه بدهد، افراد متخصص را گرد می‌آورد. من هم می‌خواستم اپلکیشن را توسعه بدهم که همه استفاده کنند. درخواست چند نفر برنامه‌نویس دادم، چند نفر گرافیست و طراح، مسئول روابط عمومی و بالاخره در هر زمینه‌ای درخواست دو یا سه نفر نیروی کار دادم. از آنجایی که در میان مردم شناخته شده بودم، خیلی‌ها مشتاق بودند که کاری بکنند. کسانی که آمدند، افراد عادی اما متخصص هستند. رشته دانشگاهی و تحصیلات آکادمیک دارند و درکنار کار خودشان، برای این تیم هم کار می‌کنند. به هرکدام‌شان وقتی سهام رسید، درصد مشخصی از سهام نیز تعلق می‌گیرد. استارت‌اپ من در حال شکل گرفتن است که در سال آینده خیلی بهتر از امسال فعالیت خواهد کرد. من در دنیا هم گشتم تا مشابه این را پیدا کنم، اما موفق نشدم. مثلا یکسری از شرکت‌های استارت‌اپی، ایده‌‌شان کاپی از کشورهای خارجی است، مثل پیک‌های اینترنتی که اینها کاپی‌های اروپایی هستند. اما استارت‌اپ من کاملا ابتکار خودم است. در تیم من، افراد متخصصی هستند که مدیریت می‌کنند.

Vahid Rajabloo/Twitter

شما هیچ وقت نخواستید در همایش‌های کارآفرینی شرکت کنید که کارتان بیشتر معرفی شود و یا در مراکز دولتی کار خود را معرفی کنید که از طرف آنها حمایت شوید یا آنها هزینه این کار را در اختیارتان قرار بدهند؟ این اقدام را نکردید که از طرف دولت کمک بگیرید؟ در درست کردن استارت‌اپ دولت به شما کمک کرده است؟

برای حمایت مالی، من دوست نداشتم از ارگان‌های دولتی استفاده کنم. یعنی نرفتم کمک بگیرم و یک جاهای دیگر هم به خاطر شرایطم در کارهای تبلیغاتی از من سوءاستفاده شد. یعنی به عنوان یک شخص خاص بردند و کلی مخاطب جمع کردند، قول‌های توخالی به من دادند و در نهایت هم هیچ اتفاقی نیفتاد؛ من هم دیگر به دنبالش نرفتم. من به دنبال وام نرفتم. چون استارت‌اپ، کار نوپایی است که سرمایه‌گذار باید خطرپذیر باشد. یعنی باید دنبال سرمایه‌گذار خطرپذیر می‌گشتم. ممکن است که هر کاری و یا هر استارت‌اپی به نتیجه نرسد و اگر من وام می‌گرفتم و موفق نمی‌شدم، چطور می‌توانستم پرداخت کنم؟ من آدمی بودم که خودم کار می‌کردم در زندگی کوچک خودم بودم و به یکباره وارد کار اقتصادی بزرگ شدم. برایم یکسری ناشناخته‌ها وجود داشت. من دنبال اسپانسر رفتم اما به درهای بسته برخوردم. هرکسی یک حرفی می‌زد. من صبر نداشتم و حالا دارم از یک حمایت جمعی استفاده می‌کنم. سیستمی در دنیا هست به نام کلادفوندین. یعنی شما از مردم می‌خواهید که این کار اجتماعی را حمایت کنند و در اول، آنهایی که حمایت می‌کنند در کار اجتماعی، یک خدماتی را برایشان می‌دهید. من هم از این روش استفاده کردم.

بازخورد مردم و بازخورد قشر خاص جامعه با اپلکیشن شما چگونه بوده است؟ آیا خود شما از فروش برنامه‌تان راضی هستید؟

من یک آدم معمولی، یک دفعه به شهرت رسیدم. چون به جایی از جامعه آمدم که هم بازار کار بود، هم نیاز جامعه بود و کسی نمی‌دید. خودم اینجا را معرفی افراد کردم. یکسری عادی هستند و یکسری هم مشکل دارند. این مشکل هم می‌تواند یک فرصت باشد برای درآمدزایی و معلول‌های زیادی سراغ من آمدند که به ما هم برنامه‌نویسی یاد بدهد. از آنجا به بعد، در خیلی از برنامه‌های تلویزیونی دعوت شدم. در حدود ۸ شبکه تلویزیونی رفتم. همین باعث شد که در جمع، معلولین موفق دیگر را دیدم که چقدر موفق بودند که دیده نمی‌شدند و نا امید بودند. آنها در شبکه‌های اجتماعی عکس‌های خود را گذاشتند. افراد عادی خیلی خوب بودند. مثلا که من ۱۰ تا دوست داشتم، الان دو سه هزار تا دوست دارم که یک نمونه‌اش یک دندانپزشک بود. آدم‌ها حاضر نیستند که من حالم بد بشود، تا یک مشکل دارم می‌آیند برایم حل‌اش می‌کنند. به نظرم من اگر ۱۰۰ یا ۲۰۰ فرد معلول را آموزش بدهم، از توان من خارج است. پس فکر کردم اگر خودم موفق شوم، همین کافی است که خیلی‌ها انگیزه پیدا کنند و موفق باشند.

Vahid Rajabloo/Twitter

شناخت شما از وضعیت معلولین افغانستان چقدر است؟ فکر می‌کنید آنها با چنین وضعیتی در افغانستان، چه مشکلاتی دارند؟

من دوست دارم که اپلکیشن خود را در افغانستان هم اجرا کنم، اما می‌خواهم اول آزمایش خود را در کشور خودم پس بدهد. در کشور خودم که به همه جوانب‌اش آشنا هستند، جواب بدهد که کدام قسمت‌هایش کاربردی‌تر است. اگر بتوانم با افغانستان و جامعه‌اش آشنا شوم حتما این کار را می‌کنم. این را می‌دانم که شرایط آنجا از اینجا بدتر است، چون آنجا سه دهه جنگ بوده و این باعث شده تعداد معلولان زیاد باشد.

آقای رجبلو برای معلولان در افغانستان چه گفتنی دارید؛ در آن شرایط نامساعد امنیتی که آنان دارند؟

نترسید و شجاع باشید و شکست نخورید. تلاش‌مان را در حد توان‌مان بکنیم. اگر می‌شود یا نمی‌شود، باید تلاش کنیم. برای افغان‌ها آرزوی موفقیت دارم. آدم‌های پرتلاشی بودند که در جنگ توانستند مقاومت کنند. همین راهی که رفتند و  تلاش است که می‌تواند راه را برای‌شان باز کند. به فکر هم باشند به فکر هم بودن، آدم را نجات می‌دهد. من فکر کردم که اگر خودم را نجات بدهم، برای بقیه هم‌نوعانم اپلکیشنی را درست کردم که آنها را نجات بدهم. اپلکیشن من، من را نجات داد. پس اگر به فکر کسانی دیگر باشم، خودمان نیز نجات پیدا می‌کنیم.

شما اگر بخواهید یک ویژگی خاص خودتان را بگویید آن چی هست؟

من تسلیم نمی‌شوم. در یک کار کمپیوتری اگر اشتباهی صورت می‌گرفت، من آن کار را چند بار انجام می‌دادم. تا جایی که توان داشته باشم، تلاش می‌کنم. به خاطر همین است که اگر تا این سن و با این بیماری سخت زنده مانده‌ام، به دلیل سرسختی من بوده است.

غزل جعفری و نازنین شفایی

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

بستن