fbpx
اسلایدافغانستانبرگزیدهدیدگاهگزارش

شکست عشقی که سی سال چرس کشیدن و آوارگی در پی داشت

خبرگزاری یاش: بسیاری از مردان جوان پس از تجربه‌ شکست عشقی در زندگی، ترک خانه و کاشانه کرده و آوار‌گی در پیش می‌گیرند و بسیاری‌شان به مواد مخدر روی می‌آورند. در این میان، عبدالرحمان کسی است که بیش از سی سال، خانه و خانواده خود را ترک کرده و به تنهایی زندگی می‌کند.

دلاوری، شجاعت و هیکل تنومند عبدالرحمان، در گذشته‌های دور سر زبان‌های قوم و خویش‌شان بود؛ اما حالا از نامرادی‌های روزگار، قضیه فرق کرده است.

عبدالرحمان ۴۷ ساله، در کانتینری که در یک زمین خالی گذاشته شده در باغ بالا زندگی می‌کند در حالی که هیچ دوست و همدمی در کنارش نیست.

از شوخ‌طبعی و خنده‌های دردناکی که در لبان او نقش می‌بندد، به سادگی می‌شود فهیمد که درد بزرگی را در دل پرورانده است. سرنوشت غم‌انگیز وی، نشانه‌هایی است از این‌که عبدالرحمان قربانی جنگ است و عشق.

در ایامی که شماری از هندوها پس از مهاجرت به افغانستان، اغلب در نواحی باغ بالای کابل مسکن‌گزین شدند، عبدالرحمان که به گفته خودش تازه ۱۴ یا ۱۵ بهار از زندگی‌اش را پشت سرگذرانده بوده نیز، ساکن همان منطقه بود.

کانتینری که عبدالرحمان در آن زندگی‌ می‌کند

می‌گوید، دلباخته‌ یکی از دختران هندو می‌شود؛ دل دادنی که زندگی عبدالرحمان را به یکبارگی تاریک و تار می‌کند.

زمانی که او تازه نوجوان می‌شود، در سن کمتر از ۱۷ سالگی به دوره سربازی اجباری فرستاده می‌شود و با تکمیل نمودن آموزش‌های نظامی، حضور در میدان‌های نبرد را تجربه می‌کند.

شرایط سخت جنگی و دوری از دختر مورد علاقه‌اش، باعث می‌شود که عبدالرحمان به «چرس» پناه برده و از این طریق، روح درد دیده خود را آرام کند.

عبدالرحمان که سیگاری در دست دارد و دود آن فضای کانتینر محل زندگی‌اش را پر نموده، می‌گوید: «باخت دنیا هستم، نام منطقه خوده لت‌آباد ماندم، نام خوده آواره کابل ماندم، مه پنج‌شش تا داستان دارم، بچه کابل هستم».

وی پس از سه ماه سربازی، زمانی که به محل بودوباش خود بر می‌گردد، می‌بیند که خانواده دختر از آن محل تغییر مکان نموده و به جای دیگری رفته‌اند؛ جایی که هیچ کس در مورد آن نمی‌داند. اما عبدالرحمان بدون هیچ معطلی به امید پیدا کردن خانواده دختر، تمام کابل را زیر و رو می‌کند ولی تیرش به سنگ می‌خورد.

به گفته عبدالرحمان، پس از تلاش‌های فراوان و سرک کشیدن به تمام مناطقی که احتمال می‌داد خانواده دختری که به وی علاقه داشت را بیابد، او نتیجه‌ای نمی‌گیرد.

عبدالرحمان در مورد داستان علاقه‌اش به آن دختر گفت: «فقط آغایش مره دوست نداشت. برادرهایش، مادرش، کاکایش، همه‌شان مره دوست داشتند. پس از سه ماه وقتی آمدم، باز بیخی گم کردن کوچ‌موچ شان ره، باز سردرد هرجای که پالیدم دگه پیدا نتانستم».

عبدالرحمان

وی که در آن زمان در سن جوانی قرار داشت، پس از نا امید شدن مصرف چرس را افزایش داده و برای درمان دردهایش این راه را در پیش می‌گیرد. او می‌گوید مدت ۳۰ سال است که چرس استفاده می‌کند و استفاده بیش از حد این مواد مخدر، دیگر برای او عادی شده است.

این مرد ۴۷ ساله، برای درمان دردها و فرار از تنهایی روزانه تا بیست بار چرس می‌کشد و با دود کردن این مواد، غم‌هایش را به هوا می‌فرستد.

در طاقچه کانتینری که عبدالرحمان شب و روزش را در آن سر می‌کند، تعداد زیادی سی‌دی و دی‌وی‌دی به چشم می‌خورد که حاکی از علاقه‌مندی وی به سینما و فیلم‌های سینمایی بوده است.

در گوشه‌ای دیگر هم چند عدد ظرف کهنه، یک کپسول گاز، یک عدد گلدان که گل سرخ مصنوعی در آن مانده شده و چند بشکه روغن که داخل آن آب را ذخیره می‌کند با یک چاینک قدیمی مسی دیده می‌شود.

او از گوشه‌نیشنی در اینجا لذت می‌برد و آن را تقدیر خداوند می‌داند. عبدالرحمان از این‌ که در این گوشه نشسته و آزارش به کسی نمی‌رسد خوشحال است. او در حالی که بلند می‌خندید گفت «می بخور، منبر بسوزان مردم‌آزاری مکن».

وقتی از عبدالرحمان در مورد گوشه‌نشینی او در داخل کانتینر پرسیدم، به من گفت: «عاشق همیشه تنها است. مه یک عاشق بودم و عاشق هستم؛ راز دنیا پیش عاشق و معشوق است».

عبدالرحمان

او که ۳۰ سال را در آوارگی به‌سر می‌برد گفت، علاوه بر زبان فارسی به زبان اردو نیز تسلط کامل دارد. مدت ۱۰ الی ۱۱ سال را در پاکستان زندگی کرده است، تعلیمات‌اش نیز تا صنف نهم مکتب در رشته برق در یکی از مکاتب پایتخت می‌باشد.

عبدالرحمان که در هنگام مصاحبه مکرر از سگرتی‌اش کام می‌گیرد، می‌افزاید: «در دنیای نشئه، یک شعر برت می‌گم که بیخی خوش شوی: از رنج و درد دنیا کرده، بی‌خود بودن کار خوب است. مه در جنگ به‌ دنیا آمدم، در جنگ جوان شدم، در جنگ ریش‌ام سفید شده».

می‌گوید دوستانش که در دیگر ولایات چرس می‌کارند، برای او هم چرس می‌فرستند و گاهی خودش نیز از طریق فروش لوازم لیلامی، خرج تهیه موادش را فراهم می‌کند.

عبدالرحمان امیدوار است که روزی زندگی روی خوشی به وی نشان داده و تاریکی‌هایش پایان یابد، هرچند شاید دیگر امیدی به زندگی در کنار خانواده برایش باقی نمانده باشد. او همچنین آرزو می‌کند که روزی صلح و امنیت در کشور تأمین و شهروندان از بدبختی‌ها رهایی یابند.

باقر ابراهیمی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

بستن